پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۲

از غم عشق تو رسوای جهان گردیده ام

بی دل و آشفته وآتش به جان گردیده ام

نه خبر دارم ز دین ونه به دل پروای کفر

فارغ از عشقت هم از این هم از آن گردیده ام

نه خبر دارم ز دین ونه به دل پروای کفر

فارغ از عشقت هم از این هم از آن گردیده ام

دامنم از بسکه پر اختر شده است از اشک چشم

می سزد دعوی نمایم آسمان گردیده ام

در برم دل خون نشد یکبارگی از عشق تو

ز این تکاهل از دل خود بدگمان گردیده ام

چون شود روی گلستان چون رسد فصل خزان

من هم از درد فراقت آن چنان گردیده ام

صبح کردم شام هجرت را به امید وصال

درغمت روئین تن وصاحبقران گردیده ام

چون بلند اقبال اندر نظم ونثر از عشق تو

شور شهر وفتنه آخر زمان گردیده ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۴فاش گویم عاشق رخسار دلبر گشته ام
  2. شمارهٔ ۲۹۵عشق چون شمع است ومن پروانه ام
  3. شمارهٔ ۲۹۶برآنند خلقی که من می پرستم
  4. شمارهٔ ۲۹۷همه از باده من از گردش چشمت مستم
  5. شمارهٔ ۲۹۸من نه مستم از شراب از چشم یار مستم
  6. شمارهٔ ۲۹۹دوش با خونین دل خود گفتگوئی داشتم
  7. شمارهٔ ۳۰۰به چین زلفت ار مشک ختا گفتم خطا گفتم
  8. شمارهٔ ۳۰۱لب لعل تو یاقوت است مرجان راست یاقوتم
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.