پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۹

بر سر ما آن نگار آورده کاری از فراق

کآتش دوزخ بود بی شک شراری از فراق

هوشم ازسر تابم از دل جانم ازتن رفته است

رفته در پیراهنم گوئی که ماری از فراق

اینکه می بینی قدم خم گشته چون ابروی دوست

نیست از پیری که هستم زیر باری از فراق

از برم تا رفت دلبر اشک چشمم می رود

از کنارم رودها از هر کناری از فراق

دود آهم گر ز گردون بگذرد نبودعجب

کآتشی دارم به جان و دل ز یاری از فراق

وصل وی بامی مگر شوید غبارش را زرخ

بر رخ هر دل که بیشیند غباری از فراق

جز بلند اقبال کوهست از تو بی آرام تر

همچو توای دل ندیدم بی قراری از فراق

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۱ای رخت آئینه انوار حق
  2. شمارهٔ ۲۷۲عقل است همچوشمع بر آفتاب عشق
  3. شمارهٔ ۲۷۳عقل حیران گشته اندر کار عشق
  4. شمارهٔ ۲۷۴الامان از عشق و از آزار عشق
  5. شمارهٔ ۲۷۵گفتم ازهجر توخونین جگرم گفت چه باک
  6. شمارهٔ ۲۷۶دشمنی دارنددرکار آب وآتش باد وخاک
  7. شمارهٔ ۲۷۷زلفت شب قدر است ورخت ماه مبارک
  8. شمارهٔ ۲۷۸ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگ
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.