پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۵

گفتم ازهجر توخونین جگرم گفت چه باک

گفتم از زلف تو آشفته ترم گفت چه باک

گفتم آن دل که ز دستم به اسیری بردی

روزگاری است کز او بی خبرم گفت چه باک

گفتمش دل زغمت خون شدو پیوسته همی

ریخت بر چهره ام از چشم ترم گفت چه باک

گفتم ای مه تو ز بس جابری ومن صابر

در برتیر ملامت سپرم گفت چه باک

گفتم از شوخ شکر لب ز فراقت به مذاق

تلخ تر گشته ز حنظل شکرم گفت چه باک

گفتم افتاده ز بیدادتو درکنج قفس

همچو آن طایر بشکسته پرم گفت چه باک

گفتمش در شب هجران تو از آتش غم

سوخت چون شمع ز پا تا به سرم گفت چه باک

گفتم از عشق تو هر چند بلند اقبالم

بی دل وخون جگر و در به درم گفت چه باک

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۷زلفت شب قدر است ورخت ماه مبارک
  2. شمارهٔ ۲۷۸ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگ
  3. شمارهٔ ۲۷۹گر ببیند رخ تو را بلبل
  4. شمارهٔ ۲۸۰گفتم که عاشقم من وز این گفته ام خجل
  5. شمارهٔ ۲۸۱ای نگار سیم تن ای بی وفای سنگدل
  6. شمارهٔ ۲۸۲به جمال توگشته دل مایل
  7. شمارهٔ ۲۸۳شب فراق تو بیرون نمی روم زخیال
  8. شمارهٔ ۲۸۴مرا به جز غم وحسرت ز عشق یار چه حاصل
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.