پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۷۰

فغان که دل به برم خون شد ازجفای فراق

خدا به داد دل من دهد سزای فراق

روای طبیب مده درد سر مرا وبه خویش

که غیر مرگ نباشد دگر دوای فراق

فراق را نمک ما دودیده کور کند

که تا یکی کشد از هر طرف عصای فراق

اگر فراق بمیرد ز دیده خون باریم

من از برای دل خود دل از برای فراق

بقای هیچ کسی نیست در فنای کسی

ولی بقای دل ما است در فنای فراق

نوای نی عجب امشب به گوش جانسوز است

مگر که نائی ما می زند نوای فراق

فراق یار چو آید ز پیش یار سزد

که درز اشک نمایم نثار پای فراق

قلم بسوخت چوانگشت اندر انگشتم

چوخواستم بنویسم زماجرای فراق

مدام ذکر دلش این بود بلنداقبال

که دور ساز خدایا زما قضای فراق

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۷۲عقل است همچوشمع بر آفتاب عشق
  2. شمارهٔ ۲۷۳عقل حیران گشته اندر کار عشق
  3. شمارهٔ ۲۷۴الامان از عشق و از آزار عشق
  4. شمارهٔ ۲۷۵گفتم ازهجر توخونین جگرم گفت چه باک
  5. شمارهٔ ۲۷۶دشمنی دارنددرکار آب وآتش باد وخاک
  6. شمارهٔ ۲۷۷زلفت شب قدر است ورخت ماه مبارک
  7. شمارهٔ ۲۷۸ای ترک من ای آفت دین ودل وفرهنگ
  8. شمارهٔ ۲۷۹گر ببیند رخ تو را بلبل
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.