پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۲

چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش

کردمش خون و ز راه دیده بیرون کردمش

چون تو را دیدم که داری طره زنجیرسان

داشتم من هم دلی شوریده مجنون کردمش

گفتم چشمم سیل اشکم شهر را سازد خراب

گفتمش گو شوخراب از گریه مأذون کردمش

چهره زردی داشتم ز اندوه هجر ودرد وعشق

چون رخ دبر زخون دیده گلگون کردمش

ریختم از بس در وگوهر ز چشم اشکبار

در بر هر بینوائی همچو قارون کردمش

گفتم ای دل کن حذر از زلف همچون مار یار

گفت اگر او هست ماری من هم افسون کردمش

گفتمش جان نرخ بوسی از بلند اقبال گیر

گفت می ترسم بگوید خوب مغبون کردمش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۴سیاووش است گردیده زره پوش
  2. شمارهٔ ۲۵۵شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
  3. شمارهٔ ۲۵۶خیز ای نگار باده بیاور پیش
  4. شمارهٔ ۲۵۷شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش
  5. شمارهٔ ۲۵۸زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاض
  6. شمارهٔ ۲۵۹نوشته حاشیه صفحه جمال تو خط
  7. شمارهٔ ۲۶۰خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع
  8. شمارهٔ ۲۶۱پروانه را که داده تعلق به نور شمع
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.