پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۱

لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش

شور عالم در لبش شیرین رطب می خواندش

شد ترشح قطره خونی زچشمم بر رخش

از دل من قطره خونی است لب می خواندش

روشنی روی او وتیرگی موی اوست

اینکه درعالم منجم روز وشب می خواندش

پا به دوشش سر به گوشش می نهد زلف کجش

راست می گوید کسی گر بی ادب می خواندش

زلفش از توقیع فرمان گشته بس پیچیده تر

طفل دل ناخوانده خط از بر عجب می خواندش

من همی گویم که زلفش چینی است از چین و بو

از سیاهی گر کسی زنگی نسب می خواندش

پای تا سرگشته چون آتش تنم از تاب عشق

بی وقوفی بین طبیب آزار تب می خواندش

روز و شب از بس دلم نالد گمانش چنگی است

گر بلنداقبال در بزمطرب می خواندش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۳بر دلم خورده تیر مژگانش
  2. شمارهٔ ۲۵۴سیاووش است گردیده زره پوش
  3. شمارهٔ ۲۵۵شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
  4. شمارهٔ ۲۵۶خیز ای نگار باده بیاور پیش
  5. شمارهٔ ۲۵۷شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش
  6. شمارهٔ ۲۵۸زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاض
  7. شمارهٔ ۲۵۹نوشته حاشیه صفحه جمال تو خط
  8. شمارهٔ ۲۶۰خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.