پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۷

شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش

ز دست دل که چه ناورده ایم بر سر خویش

نمانده خاک بریزم چه خاک بر سر خویش

به تنگ آمدم از اشک دیده تر خویش

دلا زلعل لب اومخواه بوسه مزن

به پیش دوست و دشمن به سنگ گوهر خویش

مدام از غم لعل لبان میگونش

به جای باده کنم خون دل به ساغر خویش

هوا عبیر فشان گشت وباد عنبر بوی

گشودتا گره از طره معنبر خویش

مکن که همچو پری دیدگان شوی مجنون

همی چه می نهی آئینه در برابر خویش

نه از فرشته و حوری نه زآدمی وپری

تو را پدر که بود باز جو ز مادر خویش

نه دل گذارد و نه دین به مسلم وکافر

به رهزنی دهی اذن ار به چشم کافر خویش

نوشت وصف رخت را ز بس بلند اقبال

نمانده است که آتش زند به دفتر خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۹نوشته حاشیه صفحه جمال تو خط
  2. شمارهٔ ۲۶۰خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع
  3. شمارهٔ ۲۶۱پروانه را که داده تعلق به نور شمع
  4. شمارهٔ ۲۶۲ای تیر مژگان تورا جان ودل مسکین هدف
  5. شمارهٔ ۲۶۳رخ یک طرف دو طره جانانه یک طرف
  6. شمارهٔ ۲۶۴هرکه را گم گشته دل پیدا کنش در زیر زلف
  7. شمارهٔ ۲۶۵برده ای رونق زمشک تر ز زلف
  8. شمارهٔ ۲۶۶دامن آن ماهم ار افتد به کف
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.