پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۳

بر دلم خورده تیر مژگانش

نبرم جان ز زخم پیکانش

خویش را یوسف افکند در چاه

گر ببیند چه زنخدانش

خوار گردد به چشم بلبل گل

گذر افتد اگر به بستانش

کرده ثابت که هست جوهر فرد

وز دهانش شده است برهانش

چه عجب گر ببرده از من دل

رخ مانند ماه تابانش

که رخش را ببیند ار سلمان

رود از دست دین و ایمانش

نرسد دست کس به دامانم

دست من گر رسد به دامانش

لب گشودی به پیش غنچه مگر

کز غمت خاک شد گریبانش

با وجود توام تمنا نیست

به بهشت وبه حور و غلمانش

آنکه باشد اسیر عشق بتی

همه عالم بود چو زندانش

خون دل بسکه ریزم از دیده

کهربایم بشد چومرجانش

آنکه چون من بود بلند اقبال

سر چوگو برده پیش چوگانش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۵شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
  2. شمارهٔ ۲۵۶خیز ای نگار باده بیاور پیش
  3. شمارهٔ ۲۵۷شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش
  4. شمارهٔ ۲۵۸زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاض
  5. شمارهٔ ۲۵۹نوشته حاشیه صفحه جمال تو خط
  6. شمارهٔ ۲۶۰خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع
  7. شمارهٔ ۲۶۱پروانه را که داده تعلق به نور شمع
  8. شمارهٔ ۲۶۲ای تیر مژگان تورا جان ودل مسکین هدف
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.