پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۵۵

شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش

ز دست دوست می ار چه به ماه روزه بنوش

می حرام شود ازکف نگار حلال

چنانکه نیش گر از او بود به است از نوش

دهد به خلوت خود یار اگر تو را راه ی

ببایدت که شوی کور وکر ز دیده وگوش

گرت چو دف بنوازد بکش خروش از دل

وگر تو را ننوازد صبور باش وخموش

مگر نه پوست کشیدند روی هرمغزی

تو هم بدآنچه ببینی بنه بر او سرپوش

چه باده بود که ساقی بریخت اندرجام

که برد از دل ما تاب واز سر ما هوش

ز سر عشق سخن گوید اربلند اقبال

نشسته بر سر آتش از آن برآرد جوش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۷شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش
  2. شمارهٔ ۲۵۸زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاض
  3. شمارهٔ ۲۵۹نوشته حاشیه صفحه جمال تو خط
  4. شمارهٔ ۲۶۰خنجر به دست ترک تو دارد سر نزاع
  5. شمارهٔ ۲۶۱پروانه را که داده تعلق به نور شمع
  6. شمارهٔ ۲۶۲ای تیر مژگان تورا جان ودل مسکین هدف
  7. شمارهٔ ۲۶۳رخ یک طرف دو طره جانانه یک طرف
  8. شمارهٔ ۲۶۴هرکه را گم گشته دل پیدا کنش در زیر زلف
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.