پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۹

غم هجران به جان من زد آتش

به مغز استخوان من زدآتش

سراپا سوختم از دوری یار

چرا بر نیستان من زد آتش

حدیثی گفتم از هجران که ناگه

بیانش بر زبان من زدآتش

دهد بر باد تا خاکسترم را

به جان ناتوان من زدآتش

چه خصمی داشت با من دوست کز هجر

چنین برخانمان من زدآتش

به شاخی آشیان کردم چومرغی

فلک بر آشیان من زد آتش

بلند اقبال را دیدم که میگفت

غم هجران به جان من زدآتش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۱لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش
  2. شمارهٔ ۲۵۲چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش
  3. شمارهٔ ۲۵۳بر دلم خورده تیر مژگانش
  4. شمارهٔ ۲۵۴سیاووش است گردیده زره پوش
  5. شمارهٔ ۲۵۵شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
  6. شمارهٔ ۲۵۶خیز ای نگار باده بیاور پیش
  7. شمارهٔ ۲۵۷شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش
  8. شمارهٔ ۲۵۸زهی جمال تو دیباچه کتاب ریاض
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.