پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۸

عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش

ساکنم در گوشه میخانه می کردند کاش

زندگی جاودان تا گیرم از سر بعد مرگ

کاسه فرق مرا پیمانه می کردند کاش

بر فروزد هر کجا شمع عذار آن نازنین

اندر آن محفل مرا پروانه می کردندکاش

تا مگر بر گردنم از زلف زنجیری نهند

این پریرویان مرا دیوانه می کردندکاش

تا به دست آید دل جمعی پریشان همچومن

طره طرار او را شانه می کردند کاش

خال جانان دانه است وطره اودام دل

مبتلای دامم از آن دانه می کردند کاش

زلف اورا مار کردندورخش را گنج حسن

هم بلنداقبال را ویرانه می کردندکاش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۰دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش
  2. شمارهٔ ۲۵۱لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش
  3. شمارهٔ ۲۵۲چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش
  4. شمارهٔ ۲۵۳بر دلم خورده تیر مژگانش
  5. شمارهٔ ۲۵۴سیاووش است گردیده زره پوش
  6. شمارهٔ ۲۵۵شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
  7. شمارهٔ ۲۵۶خیز ای نگار باده بیاور پیش
  8. شمارهٔ ۲۵۷شده است دل بر ما خون ز دست دلبر خویش
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.