پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۷

زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش

و از آتش ودود تو دلم گشته مشوش

جان ودلوهوش وخرد وصبر وتوانم

می بود وربود از کف من خال توهر شش

ماهی به رخ اما نبود ماه زره پوش

سروی به قد اما نشود سروکمان کش

بینی ودو ابرو ودوچشم تو برددل

اسمی بود اعظم ز چپ وراست منقش

زلف تومرا چون شده زنجیر غمی نیست

دیوانه ام ار کرده ای از روی پریوش

بر پیلتن اسب تو ببینم چو رخت را

همچون شه شطرنج شوم کش به کشی کش

مانند بلنداقبال الحق نتوان گفت

در وصف رخ دوست کسی شعر چنین خوش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۹غم هجران به جان من زد آتش
  2. شمارهٔ ۲۵۰دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش
  3. شمارهٔ ۲۵۱لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش
  4. شمارهٔ ۲۵۲چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش
  5. شمارهٔ ۲۵۳بر دلم خورده تیر مژگانش
  6. شمارهٔ ۲۵۴سیاووش است گردیده زره پوش
  7. شمارهٔ ۲۵۵شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
  8. شمارهٔ ۲۵۶خیز ای نگار باده بیاور پیش
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.