پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۶

خواه اندر کعبه باش وخواه در بتخانه باش

هرکجا باشی به یاد آن بت جانانه باش

گفتمش شمع رخت چون برفروزد چون کنم

گفت بهر سوختن آماده چون پروانه باش

گفتمش رخ چون پری داری وچون زنجیر زلف

گفت اگر دانسته ای هست این چنین دیوانه باش

گفتمش خواهم که در زلفت رهی پیدا کنم

گفت دردست غمم دل ریش تر از شانه باش

گفتمش جا در کجا داری که آیم پیش تو

گفت گاهی درحرم روگاه درمیخانه باش

گفتمش نام تو را خواهم کنم ورد زبان

گفت یادم کن به دل بی منت از صد دانه باش

چون بلند اقبال گفتم بلبل باغ توام

گفتم نه دربندآب و نه به فکر دانه باش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۸عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش
  2. شمارهٔ ۲۴۹غم هجران به جان من زد آتش
  3. شمارهٔ ۲۵۰دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش
  4. شمارهٔ ۲۵۱لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش
  5. شمارهٔ ۲۵۲چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش
  6. شمارهٔ ۲۵۳بر دلم خورده تیر مژگانش
  7. شمارهٔ ۲۵۴سیاووش است گردیده زره پوش
  8. شمارهٔ ۲۵۵شنیده ام سخنی خوش که گفت باده فروش
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.