پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۵

دلا غلام در دوست باش و سلطان باش

هر آنچه حکم نماید مطیع فرمان باش

تورا چوخاتم فرماندهی به کف دادند

به پشت باد بزن تخت را سلیمان باش

نصیحتی کنمت ترک آرزوها کن

زکار خویش وزکردار خود پشیمان باش

چو صبح عید رسد از پی تقرب خویش

به پیش دلبر خود گوسفند قربان باش

تو را ز یوسف گمگشته چون به دل داغ است

به کنج بیت حزن همچو پیر کنعان باش

چگونه جمع شود عاشقی وخاطر جمع

چو زلف یا راگر عاشقی پریشان باش

غمین مباش غم عالم ار شود یارت

چوبختیان قوی پشت سخت کوهان باش

به یاد آن صنم سروقد گل رخسار

چه حاجتت به گلستان تو خود گلستان باش

گرت هوا است که چون من شوی بلنداقبال

ز جان ودل بگذر محو روی جانان باش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۷زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش
  2. شمارهٔ ۲۴۸عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش
  3. شمارهٔ ۲۴۹غم هجران به جان من زد آتش
  4. شمارهٔ ۲۵۰دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش
  5. شمارهٔ ۲۵۱لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش
  6. شمارهٔ ۲۵۲چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش
  7. شمارهٔ ۲۵۳بر دلم خورده تیر مژگانش
  8. شمارهٔ ۲۵۴سیاووش است گردیده زره پوش
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.