پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۴

خواست از دولب او یک بوس

زیر لب خنده زد و گفت افسوس

ای بسا جان که رودبر کف دست

می کنی جانی اگر قیمت بوس

ای سیه زلف توچون پر غراب

وی لب سرخ توچون چشم خروس

هست پیدا ونهان عشق رخت

دل دلم شعله صفت در فانوس

زلف بر روی توهندوئی است

کایستاده است به پیش شه روس

تا سر زلف چوزنار تو دید

گشت نالان دل من چون ناقوس

آخر از هجر بلنداقبالت

مردوگردید ز وصلت مأیوس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۶خواه اندر کعبه باش وخواه در بتخانه باش
  2. شمارهٔ ۲۴۷زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش
  3. شمارهٔ ۲۴۸عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش
  4. شمارهٔ ۲۴۹غم هجران به جان من زد آتش
  5. شمارهٔ ۲۵۰دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش
  6. شمارهٔ ۲۵۱لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش
  7. شمارهٔ ۲۵۲چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش
  8. شمارهٔ ۲۵۳بر دلم خورده تیر مژگانش
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.