پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۳

دلبری می کند آن شوخ پری رو که مپرس

ساحری می کند از نرگس جادو که مپرس

رخنه در دین کنداز ناوک مژگان که مگو

زخم بر دل زند از خنجر ابرو که مپرس

آن پری رو نه دلم را همی آشفته نمود

بسته اش کرده به زنجیر زگیسوکه مپرس

بت من خوب نگاری است ولی با دل من

بد چنان میکند از گفته بدگو که مپرس

دوش از زلف تودرحلقه ما تا دل شب

گفتگوبود پریشان تر از آن موکه مپرس

چشم من چشمه کنارم شده جوئی ز غمت

آب از آن چشمه روان است در این جو که مپرس

به گمانت که نهان است زچشمم رخ تو

آفتاب است وعیان است ز هر سوکه مپرس

خواهد ار کس خرد از لعل تو بوسی باید

اینقدر سیم بریزد به ترازو که مپرس

گرچه خوانند همه خلق بلند اقبالم

پستم از هجر توای ترک جفا جوکه مپرس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۵دلا غلام در دوست باش و سلطان باش
  2. شمارهٔ ۲۴۶خواه اندر کعبه باش وخواه در بتخانه باش
  3. شمارهٔ ۲۴۷زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش
  4. شمارهٔ ۲۴۸عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش
  5. شمارهٔ ۲۴۹غم هجران به جان من زد آتش
  6. شمارهٔ ۲۵۰دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش
  7. شمارهٔ ۲۵۱لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش
  8. شمارهٔ ۲۵۲چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمش
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.