پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۲

دلبری دارد آن قمر که مپرس

عشقش آرد چنان به سر که مپرس

نه همی برده دل زمن که مرا

خون چنانکرده درجگر که مپرس

تیر از مژه چون زندپیشش

سینه سازم چنان سپر که مپرس

هر زمان کو زند شکرخندی

ریزد ازلب چنان شکر که مپرس

شانه بر زلف چون کشد آنقدر

ریزد از زلف مشک تر که مپرس

بی خبر از خودم ولی زجهان

باشدم آن چنان خبر که مپرس

شدم ازعاشقی بلند اقبال

عشق دارد چنان اثر که مپرس

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۴خواست از دولب او یک بوس
  2. شمارهٔ ۲۴۵دلا غلام در دوست باش و سلطان باش
  3. شمارهٔ ۲۴۶خواه اندر کعبه باش وخواه در بتخانه باش
  4. شمارهٔ ۲۴۷زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش
  5. شمارهٔ ۲۴۸عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش
  6. شمارهٔ ۲۴۹غم هجران به جان من زد آتش
  7. شمارهٔ ۲۵۰دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش
  8. شمارهٔ ۲۵۱لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندش
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.