پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۱

ساقی دگر شراب به جام از سبو مریز

مستم ز چشم تو میم اندر گلومریز

ناسورکرد زخم دل من ز بوی تو

با شانه مشک این همه از چین مومریز

رحمی به بلبل آور ودرگلستان مرو

از رنگ وبوی خویش ز گل رنگ وبو مریز

از زلف دل ز پیر وجوان بیش از این مبر

چوگان خویش را ببر این قدر گو مریز

خواهم که جان به پای تو ریزم به أذن تو

قابل نی وقبول کن از من مگو مریز

همچون مگس به سر زند از غم شکرفروش

شیرین لبا دگر شکر ازگفتگو مریز

هست ار رقیب با تو مشوتندوترش رو

ای دوست پیش خصم مرا آبرو مریز

حیف است کز نظر برود رنگ لعل دوست

ای دیده خون دل دگر از هجر او مریز

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۳دلبری می کند آن شوخ پری رو که مپرس
  2. شمارهٔ ۲۴۴خواست از دولب او یک بوس
  3. شمارهٔ ۲۴۵دلا غلام در دوست باش و سلطان باش
  4. شمارهٔ ۲۴۶خواه اندر کعبه باش وخواه در بتخانه باش
  5. شمارهٔ ۲۴۷زلف تو چو دودآمد وچهر تو چوآتش
  6. شمارهٔ ۲۴۸عقل را چندی زمن بیگانه می کردند کاش
  7. شمارهٔ ۲۴۹غم هجران به جان من زد آتش
  8. شمارهٔ ۲۵۰دلبر سیمین تن من دل ز آهن باشدش
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.