پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۸

شب شد وشمس منزوی گردید

شبروان وقت شبروی گردید

ای خوش آن چاکری که ازخدمت

مورد لطف خسروی گردید

روخیانت مکن که می ترسم

رانده در گهش شوی گردید

ای ذلیل آنکه اندر این عالم

عزتش مال دنیوی گردید

ای علیل آن کسی که ازدل وجان

دور از اعجاز عیسوی گردید

خوشدل آن مقبلی کز این صورت

رفت بیرون ومعنوی گردید

ژنده پوشی که رفت وباز آمد

از کجا او بدین نوی گردید

گفتم این خار را ز ریشه کنم

من ضعیف اوهمی قوی گردید

گوبه دهقان که هر چه کاشته ای

موقع آن که بدروی گردید

بس که آشفته ام مپرس ازمن

که چه این شعر را روی گردید

مگذر ازگفته بلند اقبال

گز غزل یاکه مثنوی گردید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۰قاصد برسان به یار کاغذ
  2. شمارهٔ ۲۲۱جز قد دلبر که داردطره های مشکبار
  3. شمارهٔ ۲۲۲عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کار
  4. شمارهٔ ۲۲۳با لب لعلت مرا با چشمه حیوان چه کار
  5. شمارهٔ ۲۲۴ریزم از بس خون زچشم اندرکنار
  6. شمارهٔ ۲۲۵پرده را از روی خود انداخت یار
  7. شمارهٔ ۲۲۶التفاتی به ما ندارد یار
  8. شمارهٔ ۲۲۷زد سر زلف خود آن دلبر که اکنون دل ببر
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.