پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۷

از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید

قسم به جان تودل از برم بری گردید

مگر به قد تودل داشت الفتی زازل

که همچو قدتوشکلش صنوبری گردید

چه حکمت است که هر کس بدید چشم تورا

ز دردعشق تو بیمار بستری گردید

اگر که زلف تو داود نیست پس از چیست

که شغل اوگه و بیگه زره گری گردید

هزار شکر که ما راستم کشی است شعار

شعار تو به جهان چون ستمگری گردید

تو آن مهی که چوبرداشتی ز چهره نقاب

خجل به پیش رخت مهر خاوری گردید

نه مشتری به رختشد همی بلنداقبال

ستاره روی تورا دید ومشتری گردید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۹پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنید
  2. شمارهٔ ۲۲۰قاصد برسان به یار کاغذ
  3. شمارهٔ ۲۲۱جز قد دلبر که داردطره های مشکبار
  4. شمارهٔ ۲۲۲عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کار
  5. شمارهٔ ۲۲۳با لب لعلت مرا با چشمه حیوان چه کار
  6. شمارهٔ ۲۲۴ریزم از بس خون زچشم اندرکنار
  7. شمارهٔ ۲۲۵پرده را از روی خود انداخت یار
  8. شمارهٔ ۲۲۶التفاتی به ما ندارد یار
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.