پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۵

پرده را از روی خود انداخت یار

وزنگاهی کار ما را ساخت یار

بود شب تاریک ومن گم کرده راه

دستگیرم شد مرا بشناخت یار

دل چو سیم و خودچو زر بیغش شدم

بسکه درکوره غمم بگداخت یار

نیست دل را غیر تسلیم و رضا

بر سر دل هر چه آرد تاخت یار

خواست دلگرمم به سر بازی کند

ورنه کی این نرد را می باخت یار

ساقیا بردار و در پیمانه کن

این بهی کاندر قدح انداخت یار

با همه پستی بلند اقبال شد

چون به حال زار دل پرداخت یار

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۷زد سر زلف خود آن دلبر که اکنون دل ببر
  2. شمارهٔ ۲۲۸ای دلمناز دهانت تنگ تر
  3. شمارهٔ ۲۲۹تا به کی از دوری روی تو باید کرد صبر
  4. شمارهٔ ۲۳۰هر زمان بر دل ما می کنی آزار دگر
  5. شمارهٔ ۲۳۱از سر کوی تو حاشا که روم جای دگر
  6. شمارهٔ ۲۳۲یادگار از جم به جا نبود به غیر ازجام دیگر
  7. شمارهٔ ۲۳۳ای گیسوی تو واللیل ای رویت آیه نور
  8. شمارهٔ ۲۳۴گفتمش بوسی ز لب ده گفت بر کف جان بگیر
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.