پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۴

گفتمش بوسی ز لب ده گفت بر کف جان بگیر

گفتمش دارم به کف هم جان وهم دل هان بگیر

لب نهادم بر لبش تا بوسمش خندیدوگفت

شکر افشان است لعلم زیر او دامان بگیر

گفتمش زلفت چو چوگان درنظرآید مرا

گفت پس گوئی ز دل در پیش این چوگان بگیر

گفتمش لعل تو یاقوت است یا قوت روان

گفت مرجان است از بوسیدش مرجان بگیر

گفتم آن دل را که زلفت برد بشکستش چرا

گفت از بس بودنازک از لبم تاوان بگیر

گفتم از عشقت بلند اقبال کارش مشکل است

گفت هر مشکل که پیش آید تورا آسان بگیر

گفتمش آخر تو را در زیر فرمان آورم

گفت پس از احتشام الدوله رو فرمان بگیر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۶بس دل مرده زنده گردد باز
  2. شمارهٔ ۲۳۷چنگ این همه در طره طرار مینداز
  3. شمارهٔ ۲۳۸ای مژه خونریز توچون ناوک دل دوز
  4. شمارهٔ ۲۳۹داد آن هفته ز بس یار شرابم دو سه روز
  5. شمارهٔ ۲۴۰دل تومایل جفا است هنوز
  6. شمارهٔ ۲۴۱ساقی دگر شراب به جام از سبو مریز
  7. شمارهٔ ۲۴۲دلبری دارد آن قمر که مپرس
  8. شمارهٔ ۲۴۳دلبری می کند آن شوخ پری رو که مپرس
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.