پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۳

ای گیسوی تو واللیل ای رویت آیه نور

از وصف روی و مویت ما را بدار معذور

ما را چه حد که گوییم وصفی ز روی مویت

کی از سیه شناسد رنگ سفید را کور

گویندحور و کوثر اندر بهشت باشد

دارم تو، ندارم حاجت به کوثر و حور

ما گر تو را نبینیم نقصان ز دیده ما است

ماییم همچو خفاش تو آفتاب پرنور

گویند اسم اعظم مستور باشد از خلق

ای اسم اعظم از ما خود را مدار مستور

هم دل برفت و هم برد چشم تو از کفم دل

در حیرتم که دل بود مختار یا که مجبور

غم نیست دارد ار می رنج خماری از پی

هر جا که باشد انگور ناچار هست زنبور

من هم دل خرابی دارم ز دست عشقت

ای آنکه هر خرابی بود از تو گشت معمور

اقبالم از بلندی گر شد چو زلف دلبر

نام سیاه را هم گاهی نهندکافور

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۵نصیب جان ودلم شد بلای هجرت باز
  2. شمارهٔ ۲۳۶بس دل مرده زنده گردد باز
  3. شمارهٔ ۲۳۷چنگ این همه در طره طرار مینداز
  4. شمارهٔ ۲۳۸ای مژه خونریز توچون ناوک دل دوز
  5. شمارهٔ ۲۳۹داد آن هفته ز بس یار شرابم دو سه روز
  6. شمارهٔ ۲۴۰دل تومایل جفا است هنوز
  7. شمارهٔ ۲۴۱ساقی دگر شراب به جام از سبو مریز
  8. شمارهٔ ۲۴۲دلبری دارد آن قمر که مپرس
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.