پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۷

زد سر زلف خود آن دلبر که اکنون دل ببر

هر که جان دارد به تن از دست اوچون دل ببر

دلبری آموخت لیلی از نگار من که گفت

پرده را از روی بردار وز مجنون دل ببر

از غم زلفت دلم در قید حسرت شد اسیر

چهره بنما قید حسرت را ز پر خون دل ببر

گفت اسرار الهی در لبم باشدنهان

گفتمش ز آن گفتمت کز لعل میگون دل ببر

گفت درایران وتوران دل دگر نگذاشتم

گفتمش کز کوه قاف ور بع مسکون دل ببر

مست چون گردی ز می از ماه گردون دل بری

ناز کم کن باده زن ازماه گردون دل ببر

گفتم ازوصل قدت طبع بلند اقبال تو

کوتهی دارد بگفت از طبع موزون دل ببر

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۹تا به کی از دوری روی تو باید کرد صبر
  2. شمارهٔ ۲۳۰هر زمان بر دل ما می کنی آزار دگر
  3. شمارهٔ ۲۳۱از سر کوی تو حاشا که روم جای دگر
  4. شمارهٔ ۲۳۲یادگار از جم به جا نبود به غیر ازجام دیگر
  5. شمارهٔ ۲۳۳ای گیسوی تو واللیل ای رویت آیه نور
  6. شمارهٔ ۲۳۴گفتمش بوسی ز لب ده گفت بر کف جان بگیر
  7. شمارهٔ ۲۳۵نصیب جان ودلم شد بلای هجرت باز
  8. شمارهٔ ۲۳۶بس دل مرده زنده گردد باز
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.