پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۵

گفتم که چرا طبع تو ازمن بری آید

گفتا به نظر عشق تو چون سرسری آید

گفتم که کنی قیمت یک بوسه به جانی

گفت ار کنم از چرخ ششم مشتری آید

گفتم به جفا چشم توچون طره تو نیست

گفتا نه زهر تیره دلی کافری آید

گفتم که در آفاق ندیدم چون تودلبر

گفتا نه زهر سیم بری دلبری آید

گفتم که دگر همچو تو فرزندکس آرد

گفتا پدر ومادر او گر پری آید

گفتم چو توهرگز نبود جلوه طاووس

گفتا روشم هم نه ز کبک دری آید

گفتم که به عشق توام اقبال بلند است

گفتا که به زلفم هوسش همسری آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۷از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید
  2. شمارهٔ ۲۱۸شب شد وشمس منزوی گردید
  3. شمارهٔ ۲۱۹پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنید
  4. شمارهٔ ۲۲۰قاصد برسان به یار کاغذ
  5. شمارهٔ ۲۲۱جز قد دلبر که داردطره های مشکبار
  6. شمارهٔ ۲۲۲عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کار
  7. شمارهٔ ۲۲۳با لب لعلت مرا با چشمه حیوان چه کار
  8. شمارهٔ ۲۲۴ریزم از بس خون زچشم اندرکنار
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.