پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۴

نخواهد آمد آن دلبر دگر در بر اگر آید

مرا روحی به روح وقوتی اندر جگر آید

نه عمر رفته باز آید نه تیر از کمان جسته

بودشق القمر یا ردشمس آن ماه اگر آید

ز آب چشمه حیوان چه حاصل بی لب جانان

چوشیرین نیست خسروا چه لذت از شکر آید

اگر مانندروئین تن شوم در آهنین جوشن

که نوک تیز مژگانت به جانم کارگر آید

هر آن دردی که ازعشق تودارم هست درمانی

هر آن زهری که ازدست تونوشم چون شکر آید

گمان نارم ز نوک تیر مژگانت شوم سالم

مرا جوشن به تن زلف زره سانت مگر آید

بلند اقبال شور انگیزی از شیرین سخن تا کی

هزارت آفرین برجان از این طبع وفکر آید

از آن ترسم که از بس شورانگیزی کنی آخر

گران روزی به طبع پادشاه دادگر آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۶در دلم از تو پریچهره شکی می آید
  2. شمارهٔ ۲۱۷از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید
  3. شمارهٔ ۲۱۸شب شد وشمس منزوی گردید
  4. شمارهٔ ۲۱۹پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنید
  5. شمارهٔ ۲۲۰قاصد برسان به یار کاغذ
  6. شمارهٔ ۲۲۱جز قد دلبر که داردطره های مشکبار
  7. شمارهٔ ۲۲۲عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کار
  8. شمارهٔ ۲۲۳با لب لعلت مرا با چشمه حیوان چه کار
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.