پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۳

دل ازتو بر نگیرم تا جان ز تن برآید

دست از تو بر ندارم تا عمر من سر آید

بودی چو ماه اگر ماه چون توشدی زره پوش

بودی چو سرواگر سروچون توسمن برآید

هر چین زلف تو چین هر تار اوست تاتار

باشد خطا به شیراز مشک از ختن گر آید

دیشب ز طره ات گفت دل قصه درازی

چشمت ولی به چشمم زو راهزن تر آید

سرو چمن چو من سر بنهد به پیش پایت

گر سروقامت تو اندر چمن درآید

برچهر آتشینت آن دل که نیست عاشق

درسوختن بباید همچون سمندر آید

شاید بلند اقبال گرددکسی زعشقت

لیکن گمان مفرما چون من سخنور آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۵گفتم که چرا طبع تو ازمن بری آید
  2. شمارهٔ ۲۱۶در دلم از تو پریچهره شکی می آید
  3. شمارهٔ ۲۱۷از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید
  4. شمارهٔ ۲۱۸شب شد وشمس منزوی گردید
  5. شمارهٔ ۲۱۹پیش شیرین لب او وصف ز شکر نکنید
  6. شمارهٔ ۲۲۰قاصد برسان به یار کاغذ
  7. شمارهٔ ۲۲۱جز قد دلبر که داردطره های مشکبار
  8. شمارهٔ ۲۲۲عاشق روی توام با کفر وایمانم چه کار
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.