پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۹

دیشب خیال چشم تومستم چنان نمود

کز من قرار وطاقت وهوش و خرد ربود

سر تا به پا ز آتش عشق تو تا به صبح

می سوختم چوشمعی وپیدا نبود دود

چشمم هر آنچه خون ز دلم می نمودکم

عشق رخ تو خون به دلم باز می فزود

می بود خون دیده روان ازکنار من

مانند آب سیل که گرددروان به رود

مستحکم است رشته الفت هزار شکر

گر بگسلانم غم هجر تو تار وپود

چون من به عاشقی چو تو درحسن و دلبری

نه چشم کس بدیده ونه گوش کس شنود

شاید که همچو من شود اقبال او بلند

هر کس که زنگ آرزو از لوح دل زدود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۱۱دوش ساقی پیشم آمد تاکه جام می دهد
  2. شمارهٔ ۲۱۲در ودیوار دل از عشق جانان چون خراب آید
  3. شمارهٔ ۲۱۳دل ازتو بر نگیرم تا جان ز تن برآید
  4. شمارهٔ ۲۱۴نخواهد آمد آن دلبر دگر در بر اگر آید
  5. شمارهٔ ۲۱۵گفتم که چرا طبع تو ازمن بری آید
  6. شمارهٔ ۲۱۶در دلم از تو پریچهره شکی می آید
  7. شمارهٔ ۲۱۷از آن زمان که تو را شیوه دلبری گردید
  8. شمارهٔ ۲۱۸شب شد وشمس منزوی گردید
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.