پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۶

بی سبب نبود که یار ازچشم خود دورم نمود

دیدچون مستاست وخنجر دار منظورم نمود

خواستم کز شهد لبهایش دهان شیرین کنم

تلخکام از مژه چون نیش زنبورم نمود

من نبویم مشک و نه کافور جویم ز آنکه یار

بی نیاز از روی و مواز مشک وکافورم نمود

چون لبش آمدعقیق آسا خطش فیروزه فام

گه مقیم اندر یمنگاه درنشابورم نمود

عاشقی را بعد مردن زنده دیدم گفتمش

چون شدی گفتا گذر یار از سر گورم نمود

زاهدا من می نخوردم چند تکفیرم کنی

از نگاهی چشم دلبر مست ومخمورم نمود

بودم اندر پستی وظلمت بسی از هجر دوست

وصل رخسارش بلند اقبال وپر نورم نمود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۸دردعشق یار را تدبیر نتوانم نمود
  2. شمارهٔ ۲۰۹دیشب خیال چشم تومستم چنان نمود
  3. شمارهٔ ۲۱۰وه که رم کرده غزالت را دل از من رام خواهد
  4. شمارهٔ ۲۱۱دوش ساقی پیشم آمد تاکه جام می دهد
  5. شمارهٔ ۲۱۲در ودیوار دل از عشق جانان چون خراب آید
  6. شمارهٔ ۲۱۳دل ازتو بر نگیرم تا جان ز تن برآید
  7. شمارهٔ ۲۱۴نخواهد آمد آن دلبر دگر در بر اگر آید
  8. شمارهٔ ۲۱۵گفتم که چرا طبع تو ازمن بری آید
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.