پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۷

من پی دلبر و او را بر دل منزل بود

دل بیهوش مرا بین چه عجب غافل بود

تحفه‌ای از دل و جان در بر جانان بردم

لیک مقبول نیفتاد که ناقابل بود

«شربتی از لب لعلش نچشیدیم آخر»

کوشش ما و دل ما همه بی‌حاصل بود

آخر اندر خم زلف تو به زنجیر افتاد

دل که دیوانه شد از عشق رخت عاقل بود

بی‌گنه طره طرار تو اندر بند است

ترک مستت دل مسکین مرا قاتل بود

دل به دل دارد اگر راه چرا پس دل من

مایل مهر و دل تو به جفا مایل بود

زاهد شهر که می‌داد ز می توبه به ما

کار او بود ریا و علمش باطل بود

دوش دیدیم به میخانه به پای خم می

مست افتاده چه لایشعر و لایعقل بود

می‌شدم شهره عالم به بلنداقبالی

التفات تو به حال دلم ار شامل بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۹من نه آن مستم که باک از شحنه وشاهم بود
  2. شمارهٔ ۱۹۰گفتم که دلا دلبر ما از چه غمین بود
  3. شمارهٔ ۱۹۱دل زخمدار و طره او مشکبو بود
  4. شمارهٔ ۱۹۲روشنی کف موسی همه ازروی تو بود
  5. شمارهٔ ۱۹۳دلم از موی توآشفته چنان است که بود
  6. شمارهٔ ۱۹۴دوش از برما یار نهان گشت وبری بود
  7. شمارهٔ ۱۹۵پرده را بردار از رخسار بود
  8. شمارهٔ ۱۹۶چهر تو آتش است وزلفت دود
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.