پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۲

غم ندارم در ره یار آنچه آزارم کنند

گر همه از جان خود ز آزار بیزارم کنند

شکر لله بختی مستم من اندر عشق دوست

نیست باکم هر چه می خواهند گوبارم کنند

دل همی گوید مرا دارم سر دیوانگی

تا که در زنجیر زلف او گرفتارم کنند

دلبران بر آتشین رخ نعل ابرو هشته اند

تا به پیش خویشتن پیوسته احضارم کنند

چشم بینائی عطا کن ای خداوند ازکرم

تا به هر جا بنگرم حیران ز دیدارم کنند

هم بده نوری دلم را تا در اینظملات دهر

رو به هر سوکاووم آگه از اسرارم کنند

هم بده سوی و گدازی بر دلم هم روشنی

تا به بزم دلبران شمع شب تارم کنند

بیخود وشوریده ومستم کن اندر عاشقی

تا رسد جائی که چون منصور بردارم کنند

چون بلند اقبال بی اندیشه می گویم سخن

گر همه خلق جهان تکفیر و انکارم کنند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۴آتشی کز هجر یوسف در دل یعقوب بود
  2. شمارهٔ ۱۸۵اگر از نقطه موهوم نشان خواهدبود
  3. شمارهٔ ۱۸۶هرکه را دیدم به دیدار رخت مشتاق بود
  4. شمارهٔ ۱۸۷من پی دلبر و او را بر دل منزل بود
  5. شمارهٔ ۱۸۸از غم رویش مبین کز گریه چشمم نم بود
  6. شمارهٔ ۱۸۹من نه آن مستم که باک از شحنه وشاهم بود
  7. شمارهٔ ۱۹۰گفتم که دلا دلبر ما از چه غمین بود
  8. شمارهٔ ۱۹۱دل زخمدار و طره او مشکبو بود
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.