پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۱

چه نعمتی است اگر یار یار ما می شد

قرار بخش دل بیقرار ما می شد

شدی خلاص دل ما ز ششدر غم و درد

اگر که خال رخ اودوچار مامی شد

به حال ما دلش ار سنگ بودمی شدآب

اگر کسی خبر ازروزگار ما می شد

به یاد عارض او سوی گلستان رفتیم

به هر گلی که رسیدیم خار ما می شد

زآه وناله نمودیم آن چنان کاری

که رعد وبرق به حیرت زکار ما می شد

به هر چمن که رسیدیم بسکه گرییدیم

ز خون دیده چمن لاله زار ما می شد

گرآن نگار برد نامی از بلند اقبال

همین بسی سبب افتخار ما می شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۳دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند
  2. شمارهٔ ۱۶۴نور وظلمت را زروی وموی جانان ساختند
  3. شمارهٔ ۱۶۵چوزلف مه رخان ای آسمان چند
  4. شمارهٔ ۱۶۶ساقیا خیز و ده از باده به من جامی چند
  5. شمارهٔ ۱۶۷ساقیا کن کرم از باده به من جامی چند
  6. شمارهٔ ۱۶۸عاقلان گویند کس خودرا به دریا کی زند
  7. شمارهٔ ۱۶۹دست بر گیسو چودلبر می زند
  8. شمارهٔ ۱۷۰ترک من مست چوشد طرف کله بر شکند
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.