پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۶

ساقیا خیز و ده از باده به من جامی چند

کن مرا هست و ز خود بی‌خبر ایامی چند

زاهدان منع من از عشق رخ دوست کنند

من دل‌سوخته در آتشم از خامی چند

به من دلشده‌ای پادشه کشور حسن

بده از لعل شکربار خود انعامی چند

دلم از دیدن چشم و لبت آرام گرفت

همچو اطفال که از شکّر و بادامی چنند

مرحمت کن لب شیرین به تبسم بگشای

سخنی گو همه گر هست به دشنامی چند

مرغ دل رفت پی دانهٔ خال لب تو

ناگه افتاد ز گیسوی تو در دامی چند

می‌توان گفت نکوبخت و بلنداقبال است

در ره عشق هر آن کس که زند گامی چند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۸عاقلان گویند کس خودرا به دریا کی زند
  2. شمارهٔ ۱۶۹دست بر گیسو چودلبر می زند
  3. شمارهٔ ۱۷۰ترک من مست چوشد طرف کله بر شکند
  4. شمارهٔ ۱۷۱از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کند
  5. شمارهٔ ۱۷۲کس نظر بررخ جانان نکند
  6. شمارهٔ ۱۷۳با زلفت از بوهمسری چون مشک تاتاری کند
  7. شمارهٔ ۱۷۴بسکه درزلفت دل من ذکر یا رب میکند
  8. شمارهٔ ۱۷۵هر ناله ای که بربط وطنبور می کند
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.