پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۱

از خدا خواهم که چو من عاشق زارت کند

درکمند زلف دلداری گرفتارت کند

یوسف آسا سازدت گاهی به چاه غم اسیر

گه ز چه بیرونت آرد سوی بازارت کند

چشم مستی خواهم ازدستت رباید عقل وهوش

تا از این مستی که بر سر هست هشیارت کند

دلربائی از برت یا رب برد دل بی خبر

وز منوحال دل زارم خبر دارت کند

گه حجاب روکندموسازدت آشفته حال

گاه گیرد پرده ازرخ محو دیدارت کند

هر چه او گوید زراه عجز تصدیقش کنی

وآنچه توگوئی ز روی شوخی انکارت کند

تاب از جسمت رباید وافکند در زلف تو

خواب از چشمت برد وزخواب بیدارت کند

همچوزلفت در پریشانی مثل سازد تورا

موبه مو درعاشقی آگه ز اسرارت کند

نیستم راضی که بیمارت کند از چشم خویش

بلکه می خواهم که تا بر من پرستارت کند

آنچه کردی بر بلنداقبال آزار از فراق

گاهگاهی از فراق خویش آزارت کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۳با زلفت از بوهمسری چون مشک تاتاری کند
  2. شمارهٔ ۱۷۴بسکه درزلفت دل من ذکر یا رب میکند
  3. شمارهٔ ۱۷۵هر ناله ای که بربط وطنبور می کند
  4. شمارهٔ ۱۷۶دل را اسیر زلف گروه گیر می کند
  5. شمارهٔ ۱۷۷هیچ می‌دانی که هجرانت چه با من می‌کند
  6. شمارهٔ ۱۷۸زلف توگه سرکشی و گاه پستی می کند
  7. شمارهٔ ۱۷۹با سر زلف تو بربط گفتگوئی می کند
  8. شمارهٔ ۱۸۰جلوه به پیش قامتت سرو چمن نمی کند
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.