پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۹

با سر زلف تو بربط گفتگوئی می کند

صوفی آسا هی مکررهای های وهوئی می کند

از دل آشفته ما گوئیا با زلف تو

با زبان بی زبان بی زبانی گفتگویی می کند

گوید آن دل را که بردی چون شد آخر زلف تو

هر دم از بی اعتنائی رو به سوئی می کند

گاه می گوید که او یک جا نمی گیرد قرار

دایم از این سو وآن سو جستجوئی می کند

هرگلی درهر گلستانی که باشدچون نسیم

می رساند خویش را آنجا و بویی میکند

گه سوی میخانه اندر خدمت پیر مغان

گه سبو را بو و گه می در سبوئی می کند

کند آید در نظر اما به چالاکی گهی

ترک سر در عشق ترک تندخوئی می کند

گاه گردد سینه چاک از ابروی چون خنجری

می شود بی حال تا خود را رفوئی می کند

چون بلند اقبال گاهی خویش را شوریده حال

از برای دلبر زنجیر موئی می کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۱ای دو زلفت پر خم وچین چون کمند
  2. شمارهٔ ۱۸۲غم ندارم در ره یار آنچه آزارم کنند
  3. شمارهٔ ۱۸۳بدبخت هر که بی هنر وبی ادب بود
  4. شمارهٔ ۱۸۴آتشی کز هجر یوسف در دل یعقوب بود
  5. شمارهٔ ۱۸۵اگر از نقطه موهوم نشان خواهدبود
  6. شمارهٔ ۱۸۶هرکه را دیدم به دیدار رخت مشتاق بود
  7. شمارهٔ ۱۸۷من پی دلبر و او را بر دل منزل بود
  8. شمارهٔ ۱۸۸از غم رویش مبین کز گریه چشمم نم بود
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.