پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۶

دل را اسیر زلف گروه گیر می کند

دیوانه را علاج به زنجیر می کند

باید ز چشم و ابروی دلبر حذر نمود

ترک است ومست دست به شمشیر می کند

چشمش چه چنگ ها که زداز مژه بر دلم

آهوی دوست عربده با شیر می کند

از خط شد اینه رخ اوتیره گون ببین

کآه دل شکسته چه تأثیر می کند

ای دل خراب شوکه شنیدم نگار من

هر جا خراب آمده تعمیر می کند

این دردها که در دل ما باشد آن طبیب

دانم کند علاج ولی دیر می کند

چندان ز عمر من نگذشته است در شباب

درد فراق یار مرا پیر می کند

انگشت من شکسته تر از آن قلم شود

کز شرح هجر روی تو تحریر می کند

کافر بود به کیش من آن را که عشق نیست

زاهدمرا ز عشق تو تکفیر می کند

اقبال هر که را که بلنداست همچون من

یارش به تیر مژگان نخجیر می کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۸زلف توگه سرکشی و گاه پستی می کند
  2. شمارهٔ ۱۷۹با سر زلف تو بربط گفتگوئی می کند
  3. شمارهٔ ۱۸۰جلوه به پیش قامتت سرو چمن نمی کند
  4. شمارهٔ ۱۸۱ای دو زلفت پر خم وچین چون کمند
  5. شمارهٔ ۱۸۲غم ندارم در ره یار آنچه آزارم کنند
  6. شمارهٔ ۱۸۳بدبخت هر که بی هنر وبی ادب بود
  7. شمارهٔ ۱۸۴آتشی کز هجر یوسف در دل یعقوب بود
  8. شمارهٔ ۱۸۵اگر از نقطه موهوم نشان خواهدبود
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.