پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۰

خبر گر از دل آشفته ما یار ما می شد

دلش راضی به آزار دل ما کی کجا می شد

دگر ما را چه دردی در جهان می بودی آن دلبر

به زخم ما اگر مرهم به درد ما دوا می شد

به ساحل کشتی ما را خدا آورد از دریا

وگرنه این هنر هرگز کجا از ناخدا می شد

به ما چندی است بی مهر است آن مه رو چه خوش بودی

اگر اندر میانمان باز هم صلح و صفا می شد

نخواهد شد خبر ازحال ما دلدار ما هرگز

بلی آگه شود گر عاشق و بی دل چو ما می شد

کجا شهزاده را باشد به دل غم از گدا زاده

خبر خوش از گدا می شد گدا گر پادشا می شد

نماندی آرزوئی در دلش دیگر در این عالم

بلند اقبال را ازوصلت ار حاجت روا می شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۲به وطن یار سفرکرده ما خوب آمد
  2. شمارهٔ ۱۶۳دلبران از هرطرف ره بر دل ودین بسته اند
  3. شمارهٔ ۱۶۴نور وظلمت را زروی وموی جانان ساختند
  4. شمارهٔ ۱۶۵چوزلف مه رخان ای آسمان چند
  5. شمارهٔ ۱۶۶ساقیا خیز و ده از باده به من جامی چند
  6. شمارهٔ ۱۶۷ساقیا کن کرم از باده به من جامی چند
  7. شمارهٔ ۱۶۸عاقلان گویند کس خودرا به دریا کی زند
  8. شمارهٔ ۱۶۹دست بر گیسو چودلبر می زند
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.