پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۶

وه که از این زندگانی دل به تنگ آید مرا

شیشه عمر از خدا خواهم به سنگ آید مرا

دارم از بس دل غمین هستم ز بس اندوهگین

این فراخی جهان در چشم تنگ آید مرا

برندارم دست از او تا زونگیرم کام دل

گر که دامان اجل روزی به چنگ آید مرا

یونسم نه یوسفم نه پس چرا چون این وآن

گه به چه گه جای درکام نهنگ آید مرا

چون بلنداقبال از بس تلخ کامم در جهان

گر بنوشم شهد وشکر چون شرنگ آیدمرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا
  2. شمارهٔ ۱۹دردا که هیچکس نبود دادرس مرا
  3. شمارهٔ ۲۰نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر ما
  4. شمارهٔ ۲۱گمانم اینکه دل دوست نیست مایل ما
  5. شمارهٔ ۲۲چون به غم خو کرده دل شادی نمی خواهیم ما
  6. شمارهٔ ۲۳نه چوبالای توسروی بود اندر چمنا
  7. شمارهٔ ۲۴با سر زلف تودارم کارها
  8. شمارهٔ ۲۵دل مرا خون گشت در بر ساقیا
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.