پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۲

چون به غم خو کرده دل شادی نمی خواهیم ما

دل چودر بند است آزادی نمی خواهیم ما

گشته ام از بخت بد در وادی هجران اسیر

غیر جانبازی در این وادی نمی خواهیم ما

ما که خوداز تیشه غم این چنین ویرانه ایم

تا جهان برپاست آبادی نمی خواهیم ما

هر که می بینی امید فیض دارد از کسی

جز فیوضات خدادادی نمی خواهیم ما

ز آنکلام شکرین داریم شیرین بسکه کام

قندو حلوائی ز قنادی نمی خواهیم ما

بیستون سینه را با تیشه ناخن کنیم

وصف صنعتهای فرهادی نمی خواهیم ما

نام جانان را بخوان تا جان و سر پیشت نهیم

خنجر و شمشیر فولادی نمی خواهیم ما

گر قوافی چون بلند اقبال شد آشفته حال

شعرم ازمستی است استادی نمی خواهیم ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴با سر زلف تودارم کارها
  2. شمارهٔ ۲۵دل مرا خون گشت در بر ساقیا
  3. شمارهٔ ۲۶جز رخ یار آتشی سوزنده باشد کی در آب
  4. شمارهٔ ۲۷ماهی صفت فرو شده ماهی به زیر آب
  5. شمارهٔ ۲۸ماه من را هر که بیند گوید این است آفتاب
  6. شمارهٔ ۲۹روشن چراغ کس نکند پیش آفتاب
  7. شمارهٔ ۳۰برده ای خوابم ز چشم نیمخواب
  8. شمارهٔ ۳۱می دهی درد سرم چند ای طبیب
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.