پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۲۱

گمانم اینکه دل دوست نیست مایل ما

که روزگار نگردد به خواهش دل ما

به غیر حسرت و اندوه ودرد ورنج وتعب

ز زندگانی دنیا چه بوده حاصل ما

ملک به تربت ما سجده گر برد نه عجب

که عشق دوست عجین گشته است درگل ما

هم از پیام توآسوده گشته خاطر ما

هم ازکلام تو آسان شده است مشکل ما

همی ز ما طلبد وصل یار و عیش و نشاط

فغان از این دل پر آرزوی غافل ما

دگر چه حاجت شمع وچراغ ومهتاب است

ز نور روی تو روشن شود چومنزل ما

شویم فارغ وآسوده وبلنداقبال

اگر شود به جهان لطف یار شامل ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳نه چوبالای توسروی بود اندر چمنا
  2. شمارهٔ ۲۴با سر زلف تودارم کارها
  3. شمارهٔ ۲۵دل مرا خون گشت در بر ساقیا
  4. شمارهٔ ۲۶جز رخ یار آتشی سوزنده باشد کی در آب
  5. شمارهٔ ۲۷ماهی صفت فرو شده ماهی به زیر آب
  6. شمارهٔ ۲۸ماه من را هر که بیند گوید این است آفتاب
  7. شمارهٔ ۲۹روشن چراغ کس نکند پیش آفتاب
  8. شمارهٔ ۳۰برده ای خوابم ز چشم نیمخواب
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.