پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۱

می دهی درد سرم چند ای طبیب

درد ما را ، چاره باید ازحبیب

دستم از دامان وصلش کوته است

ای خدا یا وصل یا مرگ رقیب

روز و شب نالم ز عشق روی او

چون به گلشن در بهاران عندلیب

نی عجب چشمش گر از من برد دل

چشمِ مستِ او ، بوَد عابد فریب

حیف کو دور از لب ودندان ماست

گو که به باشد زنخدانش ز سیب

یک نگه کرد و ز من ، شش چیز برد

دین و دل ، تاب و توان ، صبر و شکیب

می سزد از پی فراقش را وصال

چون فرازی دارد از پی هر نشیب

همچو من نبود بلنداقبال کس

گر وصال او مرا گردد نصیب

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳نگفتم دل مکن اینقدر غارت
  2. شمارهٔ ۳۴بی رخ وزلف تو روز ما سیه تر از شب است
  3. شمارهٔ ۳۵با طلعتت به گلشن وصحرا چه حاجت است
  4. شمارهٔ ۳۶بسکه مشکین مو ز بس نیکورخ است
  5. شمارهٔ ۳۷اسیر بند تو در روزگار آزاد است
  6. شمارهٔ ۳۸این کیست که آفت زن و مرداست
  7. شمارهٔ ۳۹عشق حیران درجمال احمداست
  8. شمارهٔ ۴۰دلم به زلف خم اندر خم تو در بنداست
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.