پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۷

اسیر بند تو در روزگار آزاد است

نصیب هر که شود نعمت خداداداست

دلم نمی شود اندر فراق تو غمگین

که در فراق هم از یادوصل توشاد است

به خاک کشور عشق تو تا نهادم پا

نصیحت همه عالم به گوش من باد است

به باغ جانکنم جز به سایه شمشاد

چرا که قامت دلدار من چو شمشاد است

من آدمی نشنیدم به آن لطافت وحسن

ز ما بری است دلیل اینکه او پریزاد است

دلا به نیک وبد روزگار صابر باش

نصیحی است نکو کز پدر مرا یاد است

ز عهد سست بتان غم مخور بلند اقبال

که دهر وهر چه در اوهست سست بنیاد است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹عشق حیران درجمال احمداست
  2. شمارهٔ ۴۰دلم به زلف خم اندر خم تو در بنداست
  3. شمارهٔ ۴۱به پیش آتش چهر توزلف تو دود است
  4. شمارهٔ ۴۲چشم من خواب ندارد به شب وخونبار است
  5. شمارهٔ ۴۳چشم از باری دیدن رخسار دلبر است
  6. شمارهٔ ۴۴هر کس که باشدش خط و خالی نه دلبر است
  7. شمارهٔ ۴۵دلبر من نه ز جنس بشر است
  8. شمارهٔ ۴۶ماه رویت ز بسکه پر نوراست
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.