پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۰

دلم به زلف خم اندر خم تو در بنداست

چو پای بند به بند تو است خرسنداست

ز چشم مست تو افتاده فتنه در عالم

گناه زلف تو را نیست از چه در بنداست

مگر تو شانه زدی زلف مشک افشان را

که هر کجا نگرم مشک چین پراکند است

هزار درد مرا در دل است وچاره آن

از آن دو لعل شکر بار یک شکرخند است

نه چون لب تویکی لعل در بدخشان است

نه چون رخ تو یکی روی درسمرقند است

ز چشم زخم حسودان مدار باک به دل

بر آتش رخت از خال چونکه اسپنداست

علاج ضعف دلماست شکرین لب تو

طبیب گوید اگر چاره ای است گلقنداست

گرم تونیش خورانی به خاصیت نوش است

ورم تو زهر چشانی به چاشنی قند است

اگر که رشته عمرم چومهر خود گسلی

به ماه روی تو بازم خیال پیوند است

به سینه بار غمت را کشد بلند اقبال

چو برگ کاهی اگر چه چو کوه الونداست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۲چشم من خواب ندارد به شب وخونبار است
  2. شمارهٔ ۴۳چشم از باری دیدن رخسار دلبر است
  3. شمارهٔ ۴۴هر کس که باشدش خط و خالی نه دلبر است
  4. شمارهٔ ۴۵دلبر من نه ز جنس بشر است
  5. شمارهٔ ۴۶ماه رویت ز بسکه پر نوراست
  6. شمارهٔ ۴۷رخت چو مهر درخشان ز بسکه پر نور است
  7. شمارهٔ ۴۸دل در آن طره ی گره گیر است
  8. شمارهٔ ۴۹علی الصباح نظر بر رخ توفیروز است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.