پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۳

چشم از باری دیدن رخسار دلبر است

گوش از پی شنیدن گفتار دلبر است

دست از برای چنگ به گیسوی اوزدن

پا بهر رفتن سوی دریا دلبر است

این دردها که در دل مجروح ما بود

اورا علاج لعل شکربار دلبر است

ناصح مگونصیحت ودم درکش وبرو

منع دلی مکن که گرفتار دلبر است

باور مکن که هست رهائی نصیب او

هر کس اسیر طره طرار دلبر است

صد ساله مرده زنده شد ار از دم مسیح

یک معجز این ز لعل شکر بار دلبر است

رفتم بر طبیب که بیماریم ز چیست

گفتا زعشق نرگس بیمار دلبر است

اشکم چوسیم از آن شدورخساره ام چو زر

کاین زر وسیم رایج بازار دلبر است

اقبال من چو قامت یار ار بلند شد

سروی بود که رسته به گلزار دلبر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵دلبر من نه ز جنس بشر است
  2. شمارهٔ ۴۶ماه رویت ز بسکه پر نوراست
  3. شمارهٔ ۴۷رخت چو مهر درخشان ز بسکه پر نور است
  4. شمارهٔ ۴۸دل در آن طره ی گره گیر است
  5. شمارهٔ ۴۹علی الصباح نظر بر رخ توفیروز است
  6. شمارهٔ ۵۰زلف تو سرکش است و دل من مشوش است
  7. شمارهٔ ۵۱گفتم چه علاج است مرا گفت وصال است
  8. شمارهٔ ۵۲بارم اندر کوی یارم درگل است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.