پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۲

چشم من خواب ندارد به شب وخونبار است

بلکه همسایه هم از ناله من بیدار است

جز به دیوار نگویم غم دل پیش کسی

کسی ار باز بود محرم دل دیوار است

گفته بودم که بگویم به تو درد دل خویش

نتوان گفت که درد دل من بسیار است

گر ز دلدار رسد درد به از درمان است

وگر از یار بود نار به از گلزار است

ماه را چون توکجا قامت همچون سرواست

سرو را همچو توکی طره عنبر بار است

نه چوچشم تودراین شهر دگر قصاب است

نه ز زلف تودراین ملک دگر عطار است

سروی الحق نه چوبالای تو در کشمیر است

مشکی انصاف نه چون زلف تودر تاتار است

نیست بر دل حرج از دست تو گرناله کند

که هم ازعشق تو دیوانه وهم بیمار است

گرچه از دولت عشق است بلنداقبالم

لیک این منصب وعزت همه از دلدار است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۴هر کس که باشدش خط و خالی نه دلبر است
  2. شمارهٔ ۴۵دلبر من نه ز جنس بشر است
  3. شمارهٔ ۴۶ماه رویت ز بسکه پر نوراست
  4. شمارهٔ ۴۷رخت چو مهر درخشان ز بسکه پر نور است
  5. شمارهٔ ۴۸دل در آن طره ی گره گیر است
  6. شمارهٔ ۴۹علی الصباح نظر بر رخ توفیروز است
  7. شمارهٔ ۵۰زلف تو سرکش است و دل من مشوش است
  8. شمارهٔ ۵۱گفتم چه علاج است مرا گفت وصال است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.