پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۴۱

به پیش آتش چهر توزلف تو دود است

ز دود توست مرا دیده گریه آلود است

تو رابه معرکه حاجت به خود وجوشن نیست

که موی بر سر ودوش تو جوشن وخود است

رسم به وصل توهر چند زودتر دیر است

رهم ز هجر تو هر چند دیرتر زود است

اگر مرض ز تو باشد مراست به ز علاج

وگر زیان ز توآید مرا به از سود است

ز دردهجر عجب خشک گشته کام ولبم

عجب تر اینکه کنارم ز اشک چون روداست

مرا به عشق توجشنی است باده خون جگر

پیاله کاسه چشمم دل از فغان رود است

علاج درد فراق تورا به صبر کنند

ولی به پیش فراق تو صبر نابود است

اگر چه عهد شکستی ولی بلند اقبال

هنوز از تورضامند وبازخشنود است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۳چشم از باری دیدن رخسار دلبر است
  2. شمارهٔ ۴۴هر کس که باشدش خط و خالی نه دلبر است
  3. شمارهٔ ۴۵دلبر من نه ز جنس بشر است
  4. شمارهٔ ۴۶ماه رویت ز بسکه پر نوراست
  5. شمارهٔ ۴۷رخت چو مهر درخشان ز بسکه پر نور است
  6. شمارهٔ ۴۸دل در آن طره ی گره گیر است
  7. شمارهٔ ۴۹علی الصباح نظر بر رخ توفیروز است
  8. شمارهٔ ۵۰زلف تو سرکش است و دل من مشوش است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.