پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۳۳

نگفتم دل مکن اینقدر غارت

که ترسم آخر افتی در مرارت

شه آگه گشته و داده است فرمان

به گیر و دار هر کس کرده غارت

دل ما راچرا ویرانه کردی

نمی بودت اگر عزم عمارت

لب لعل تو از بس هست شیرین

خیالش در مزاج آرد حرارت

همی بینم به روی دوشت افتد

چرا دارد چنین زلفت جسارت

بشارت می دهم خود جان ودل را

به قتلم گر بفرمایی اشارت

ندارد عشق و زاهد گشته عابد

چه حاصل از نماز بی طهارت

بهای بوسه ات دادم دل وجان

نکرده بهتر از این کس تجارت

بلند اقبال گردیدم هماندم

که از وصل تو دادنم بشارت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵با طلعتت به گلشن وصحرا چه حاجت است
  2. شمارهٔ ۳۶بسکه مشکین مو ز بس نیکورخ است
  3. شمارهٔ ۳۷اسیر بند تو در روزگار آزاد است
  4. شمارهٔ ۳۸این کیست که آفت زن و مرداست
  5. شمارهٔ ۳۹عشق حیران درجمال احمداست
  6. شمارهٔ ۴۰دلم به زلف خم اندر خم تو در بنداست
  7. شمارهٔ ۴۱به پیش آتش چهر توزلف تو دود است
  8. شمارهٔ ۴۲چشم من خواب ندارد به شب وخونبار است
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.