پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۵

در بر از زلف زره سان کرده ای جوشن چرا

داری ار آهنگ قتل ای دوست با دشمن چرا

چشم فتانت به هر دم فتنه بر پا می کند

طره افکند سر را می زنی گردن چرا

نقطه موهوم می خواند دهانت راحکیم

بر دهانت این چنین بهتان ز روی ظن چرا

خرمن عمر مرا از آتش غم سوختی

می زنی بر آتشم هر دم دیگر دامن چرا

گرنمی باشد ز رشک غنچه لعل لبت

غنچه را هر صبحدم چاک است پیراهن چرا

با وجود اینکه بیند قامتت را باغبان

می نشاند نونهال سرو درگلشن چرا

از تماشائی چه کم گردد ز باغ حسن تو

خوشه چین را رد کنی ای صاحب خرمن چرا

بر ندارد بخیه چاک زخم تیغ ابرویت

می زنی از مژه دیگر بر دلم سوزن چرا

چون بلنداقبال اگر آگه ز اسراری مگو

خاتم جم افتد اندر دست اهریمن چرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷سودای عشق کرده ز خود بی‌خبر مرا
  2. شمارهٔ ۱۸در جوانی نه همی کرده غمت پیر مرا
  3. شمارهٔ ۱۹دردا که هیچکس نبود دادرس مرا
  4. شمارهٔ ۲۰نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر ما
  5. شمارهٔ ۲۱گمانم اینکه دل دوست نیست مایل ما
  6. شمارهٔ ۲۲چون به غم خو کرده دل شادی نمی خواهیم ما
  7. شمارهٔ ۲۳نه چوبالای توسروی بود اندر چمنا
  8. شمارهٔ ۲۴با سر زلف تودارم کارها
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.