پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۰

آنکه شد عاشق ومردازغم ودرد

با خبر شد که به من عشق چه کرد

عقل انداخت سپر دربر عشق

گفت من با تونیم مرد نبرد

ای که گفتی چه هنر داردعشق

اشک را سرخ کندرخ را زرد

چشم را تر کند ولب را خشک

جسم را گرم کنددم را سرد

می کندبا دل و با جان کاری

که مثالش نتوانم آورد

شاه رامات کند در شطرنج

مهر ومه را بکشد مهره به نرد

برباید ز سر چرخ کلاه

بر فشاند ز کف دریا گرد

همه درخدمت اویکسانند

پیر وبرنا شه ومسکین زن ومرد

همچومن هر که بلنداقبال است

عشق ورزید ونترسید ز درد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۲دانی ای مه که ز هجرت چه به من می‌گذرد
  2. شمارهٔ ۱۳۳ز روی ناز با من ترک من گاهی که بستیزد
  3. شمارهٔ ۱۳۴درخواب بسی آن پری آزارمرا کرد
  4. شمارهٔ ۱۳۵هجر یار از بس دل زار مرا پردرد کرد
  5. شمارهٔ ۱۳۶به فصل گل می گلگون به جام باید کرد
  6. شمارهٔ ۱۳۷جان و دل گفتند جانان قیمت یک بوس کرد
  7. شمارهٔ ۱۳۸آن پری دیوانه ام اول ز روی خویش کرد
  8. شمارهٔ ۱۳۹آشفتگی زلف تو آشفته ترم کرد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.