پرش به محتوای اصلی
بلند اقبال بلند اقبال

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۸

آن پری دیوانه ام اول ز روی خویش کرد

آخرم آورد و زنجیرم به موی خویش کرد

حاجتم بر مشک وعنبر نیست دیگر ز آنکه او

بی نیاز از عنبر ومشکم ز بوی خویش کرد

در وجود جوهر فرد اشتباهی داشتم

ثابتش یار از دهان و گفتگوی خویش کرد

واعظ از خلد برین کم گو حکایت ز آنکه دوست

بی نیازم از بهشت از خاک کوی خویش کرد

زاهدا از اتش سوزان مترسانم که یار

عمریم پرورده سوزنده خوی خویش کرد

جام می دیگر مده ساقی که پیر می فروش

تا قیامت مستم از خم وسبوی خویش کرد

گفت بر حال بلند اقبال یا رب رحم کن

چون در آئینه نگاه آن مه به روی خویش کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۴۰رخنه ها از مژه آن ترک در ایمانم کرد
  2. شمارهٔ ۱۴۱شیری است عشق کز بر او کس گذر نکرد
  3. شمارهٔ ۱۴۲در بر دلدار کی رفتم که دلداری نکرد
  4. شمارهٔ ۱۴۳پرسیدم از منجم کی آفتاب گیرد
  5. شمارهٔ ۱۴۴دلم ازدیدن آن طره طرار می ترسد
  6. شمارهٔ ۱۴۵دلبری از زلفوخط وخال نباشد
  7. شمارهٔ ۱۴۶عاشق رویتو راکاری به کفر ودین نباشد
  8. شمارهٔ ۱۴۷شراب عاشقان از نور باشد
همه‌ی غزلیات ←

بلند اقبال درباره‌ی بلند اقبال

میرزا سید رضی مستوفی یا میرزا سید رضی حمزوی شیرازی متخلص به «بلند اقبال» (زادهٔ ۱۲۴۵ قمری در شیراز، درگذشتهٔ ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ قمری در شیراز، مدفون در نجف) از شاعران قرن سیزدهم قمری است. پدرش میرزا محمدعلی از سادات و مستوفیان معتبر فارس بود. برادر بزرگترش هم مستوفی بود و خودش را هم مستخدم دولت نوشته‌اند. به گواهی تذکره‌ها...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.